دوباره سلام ! دفعه دومه که امروز دارم آپ میکنم . دلم گرفته بود اومدم خودمو خالی کنم !!!
آخه راستش امروز یه بابایی خیلی با من حرف زد . گفتم که دوباره دارم میرم تهران
گفت این همه بری و بیایی آخرش که چی ؟!
طرف خیلی باتجربه بود . و حرفاشو خیلی رک میزد .
میگفت امیر اینجوری فایده نداره . به جای لاس زدن (ببخشید ) یه فکر اساسی بکنید .
خلاصه طرف خیلی حرف زد ولی خیلی از شرایط منو نیلو رو نمیدونست .
در کل حرفاش خیلی مفید بود و اگه سفر تهرانم قطعی بشه به نیلوفرم همه چیو میگم . . .
بگذریم . . .
خیلی دلم واسه نیلو تنگ شده .دلم میخواد رو دستم بخوابه و خواب بره !
ولی اون میخواد از شدت دلتنگی منو گاز بگیره !! آخه شما بگید . این انصافه ؟!
از اینکه عشقم نیلوفره بهش افتخار میکنم .
فعلا بای تا های
سلام . ما به خاطر یه موضوع ساده بحث کرده بودیم و یه کوشولو از هم دلخور بودیم .
گرچه اینا مهم نیست و عادیه . . . چون هیچ وقت از هم دیگه چیزی به دل نمیگیریم
خدارو شکر الان مثل همیشه با هم خوبیم و از راه دور لاو میترکونیم !
ولی این روزا مشکلات من بدجوری داره داغونم میکنه
اینجا دیگه برام غیر قابل تحمل شده
احساس میکنم به یک مسافرت احتیاج دارم .
میدونی چیه مسافرت بهونه است. . .
دلم میخواد از این شهر و دیارم بزنم برم یه جای دور .
یه جای ساکت و آروم به دور از هیاهو زندگی کنم
خدا میدونه تنها دلیل من واسه زنده بودن نیلوفره و دلم میخواد همیشه با هم باشیم .
خدایا کمکم کن تا درست تصمیم بگیرم . . .
این روزا بی همسفر قدم می زنم!
دیشب بعد از چند ماه متوالی من و بابا با هم حرف زدیم.حساب روزایی که من از اون بی خبر و اون از من جدا بود رو ندارم!
دل من پر از گلایه بود و هست.اما اون می خواد جبران کنیم!!
بهش گفتم خیلی دیر زنگ زدی و خواستی !
چون من دیروز تموم امید و ارزوم رو واسه اینده از دست دادم.
بهش گفتم و گفتم.اونم گوش کرد و نفهمید!!
حالا من شکستم و صدای خورد شدنم گوش تمام کسایی که واسه هیچ از من دلخور شدن و رفتن رو پر می کنه!
...........................................................................................
امروز رفتم پیش رئیس دانشگاه و خواستم واسه ام توضیح بده که چه جوری انصراف بدم.
یه هفته مهلت داده حسابی فکر کنم چون اعتقاد داره من جز دانشجو های برتر دانشگاه هستم اما من دیگه به هیچ کس و هیچ چیز اعتقاد ندارم!
توی این دو روزی که گذشت چه غلطی مونده که نکردم!
عیب ما ادم ها اینه که فقط خودمون رو می بینیم .دریغ از یه نیم نگاه به کسی که زندگی رو باخته!
به کسی که در عین نبودن همیشه بوده و سوخته!
بابا ازم خواسته به خاطر مامان مثل قبل دوسش داشته باشم!به خاطر مامان ببخشمش...
اما من دیروز از همه ی دنیا دل بریدم!
................................................................................................
۹ اذر سالگرد مامان می رسه و کسی از کاری که می خوام بکنم خبر نداره !!
حالا که اون نیست بودن معنی نداره!
خونه ی ما تا وقتی اون بود معنی داشت!خونه ی ما دیگه خورشید نداره و همیشه سوت و کور و سرده!
...............................................................................................
حالا که تو نیستی بودن معنی نداره!
قلب من تا وقتی تو بودی معنی داشت!قلب من دیگه خورشید نداره و همیشه سوت و کور و سرده!
منو به خاطر همه ی کم بودنم ببخش که من طاقت غم تو رو نداشتم و ندارم.
بگو واسه اخرین بار بگو که منو می بخشی. گرچه هیچ وقت لایق بخشش تو نبودم و نیستم.......
امروز یه کم پر انرژی تر از روزای قبل هستم و این همه انرژی رو مدیون حرف زدن دیشب با امیرم!!
دیشب از ساعت ۱:۳۰ تا ۴ صبح حرف زدیم!!(واقعا ما خواب و خوراک نداریمااااااااا) شوخی کردیم و خندیدیم.بعد کلی امیر به من روحیه داد که صبور باشم و جلوی مشکلات کم نیارم.
صبح ساعت ۷ بیدار شدم اما خدا می دونه که انگار چسبیده بودم به رختخواب!!عزیز سه بار امد صدام کرد.
اخرش هم نزدیک بود خواب بمونم!
خواستم صبحونه نخورم که عزیز کلی التماس کرد که اگه نخوری می یام پیش استادتون!!!!
خلاصه نشستم سر سفره!اما همه ی این کارا کلک عزیز بود تا از زبون من حرف بکشه!!
گفت دیشب داشتی درس می خوندی؟؟؟اخ خدا من چقدر خنگم!!!گفتم نه.کی عزیز؟؟؟
گفت دیشب ساعت ۳ ؟؟؟؟
تازه فهمیدم منظورش چیه!!!!گفت دختر من که می دونم چند وقته تو خودتی و کارات عجیب غریب شده!!!!(ولی بخدا من اصلا تابلو نیستم.نمی دونم از کجا فهمیده!)
خلاصه یه جوری پیچوندم ولی قسمش دادم به بابا چیزی نگه!!
ظهر که از کلاس برگشتم رفتم پیش دختر عموم!
کلی حرف زدیم و مسخره بازی در اوردیم!(امیر سمیه هم بهم گفت که چقدر مسخره می خندم.تا من می خندیدم اونم از خنده ی من می خندید!!)
یه کارای کردیم که اگه بودی می گفتی من به کل دیوونه ام!
...................................................................
اخ جون من فردا کلاس ندارم!!اگه بدونی این هفته چه کمبود خوابی پیدا کردم.فردا و پس فردا می خوام خیلی بخوابم با اینکه کلی درس دارمو کارام عقب افتاده!
این چند روزی که گذشت حس دلتنگی ات خیلی منو ازار داد.چیزی که تو هم دیشب بهش اشاره کردی!
اما من به امید روزای خوبی که قراره کنار هم با عشق و علاقه و خوشی بگذرونیم زنده ام و زندگی می کنم...
همین و بس...
سلام . شانس ما رو میبینید تو رو خدا ؟؟
اینترنت خونه چند روزه قطع شده و الان احساس میکنم تو عصر حجر زندگی میکنم !!!
تنهایی تو خونه خیلی دلم میگیره . مخصوصا غم دوری نیلوفرم زیادی منو آزار میده .
چه میشه کرد ؟ فعلا اومدم کافی نت دارم این پست رو میذارم .
الان آخر شبه دیگه داره پاساژ تعطیل میشه ولی با خودم گفتم بیام یه پست بذارم تا شما دوستای گلم زیادی از ما بی خبر نباشید .
البته امشب به نیلوفر میگم شاید فردا بیاد آپ کنه . وای چقدر دلم براش تنگ شده . خداااااااااجون همیشه مواظبش باش . اگه نباشه منم نیستم . . .
اوکی دیگه برم . تا فرصتی دیگر بای تا های . . .
می خوام یه کم چرت و پرت بگم اخه هیچی به ذهنم نمی رسه!!!!وای بعضی وقتا چقدر نوشتن سخت می شه؟!؟!
دیروز بعد از سه روز غیبت خوردن برگشتم!!!اخه رفته بودم خونه یه کم فضولی کنم!!
اما خونه حال و هوای سابق رو نداره!!اخه دیگه ابجی ام نیست!!همه اش با شوهر گرام می ره نامزد بازی.
بابا بدتر از همه!!یا بیرون یا پای تلویزیون می شینه و چهار چشمی می ره تو صفحه ی تی وی!!!!
صداش که بکنی یا سوال بپرسی دو ساعت بعد تازه می پرسه تو چیزی گفتی!!!!
به هر حال خونه ی ما گرمای قبل رو نداره اما هنوز خونه ی ماست!!!!
چند روزی هم که اونجا بودم نتونستم با امیر تلفنی حرف بزنم تا دیشب!!!
دیشب با هم حرف زدیم (اخ بمیرم بچه ام قاتی کرده بود!!!) و یه کم حس دلتنگی کمتر شد.
این روزا واقعا سخت و عذاب اور!!! می گذره .امیر چند روزی حسابی درگیر مشکلاتی بود که خودش هم توضیح داده!!!راستی امیرم ممنون که این همه از من تعریف کردی .اما هیچ کدوم از این کارا و حرفا احتیاج به تشکر نداره.چون حس قلبیه من به تویه که عشقمی!
فعلا دیگه هیچی به ذهن مغشوش من!!! نمی رسه
فعلا
امروز یه اتفاق مهم تو زندگیم رخ داد , اتفاقی که نیلوفر از همون روز اول باهاش خیلی منطقی برخورد کرد ,تو این چند روز هر لحظه که در اوج غم و ناراحتی بودم به محض اینکه نگاه به گوشیم مینداختم میدیدم نیلوفره که اس ام اس داده و انگار داره تمام اتفاقات رو میبینه با من راه میره , با من میشینه همیشه و همه جا منو همراهی میکنه , با من میخنده و باهام گریه میکنه .البته ممکنه بگید مرد که گریه نمیکنه !؟ ولی خدا میدونه وقتی خیلی دلتنگش میشم اشکم در میاد و گریه ام میگیره البته وقتی اینجوری میشم خدا رو شکر میکنم از اینکه از چشام اشک عشق میباره و در این مورد زیاد گوسفند نیستم ! گرچه گوسفندها هم بعضی وقتها میگریند !!! بگذریم , خلاصه میخواستم از نیلوفرم به خاطر این همه قدرت درک و شعور بالا تشکر کنم , باورتون نمیشه گاهی اوقات جوری احساسات پاک و لطیفشو به موقع بروز میده که تو اون لحظه تمام خستگی و ناراحتی ها از تنم بیرون میره و منم در پاسخ این همه عشق و عطوفت عاجز میمونم . . . خدایا به خاطر نیلوفر و اعطای این عشق مقدس ازت ممنونم .
سلام به امیر عزیزم که بی حد و اندازه دوستش دارم و سلام به همه ی دوستای خوبی که به خاطر امیر به دستشون اوردم!!!!
امروز صبح کلاس نداشتم و تصمیم گرفته بودم فقط بخوابم که نشد.البته تا ۱۰!!! خوابیدم که امیر اس ام اس داد و گفت که بسته ی پستی من بعد از یک هفته رسید به دستش!!خدا رو شکر که خوشش امده.
بعد از صبحانه یه کم درس خوندم . بعد از ناهار هم همینطور!!!
اما قبل از ناهار کلی با امیر اس بازی کردیم !!!البته بحث در مورد موضوع مهمی بود.
امیر همیشه به من گوشزد می کنه که دوست داره توی زندگی صداقت داشته باشم گرچه من همیشه توی برخوردم با امیر سعی کردم صادق باشم اما بازم بهش می گم چشم!!!
یه نکته ی دیگه ی که گفت برام بیشتر جالب بود!!!می خواست که ازش حساب ببرم البته شاید اگه یکی اینو بخونه بگه امیر من چقدر خشن و مرد سالاره اما من با حرفایی که زد کاملا موافقم!!!
راست می گفت و جواب من بازم چیزی نبود جز : چشم!
.......................................................................................
۱۶ ابان که هفته ی دیگه است تولد نیکان خاله است!گرچه من ازش کلی دورم و نمی تونم توی جشن تولد یک سالگی اش شرکت کنم اما از دور می بوسمش!!!
خیلی دوست داشتم توی جشن تولدش شرکت کنم اما خب نشد!!!
دلم واسه ی امیر هم خیلی خیلی تنگ شده.دو هفته ی پیش من و امیر کنار هم بودیم و الان فقط و فقط فاصله ................
از شدت تب و لرز قدرت بلند شدن از جامو نداشتم ,
که گوشیم زنگ خورد . . . اون ور خط یه خانمی بود سریال لاست رو کامل میخواست .
منم اتفاقا کاملشو تو مغازه آماده داشتم . 25 تا دی وی دی !!!
لباسامو پوشیدم رفتم پاساژ , به محض اینکه سریالو دادم به خانومه پستچی رسید
میدونستم از طرف نیلو واسم یه بسته آورده .با کلی هیجان جعبه رو باز کردم . . .
وای خدای من . . . ادکلن محبوب من : کنزو لئوپار !!!
آخه این سری که تهران بودم شیشه ادکلن از دستم افتاد رو سرامیکا شکست .
نیلوفر هم که شیشه ادکلن رو دیده بود تصمیم گرفته بود یکی واسم بخره .
خلاصه صبحی خیلی خوشحال شدم , آخه کاسبی هم خدا رو شکر خوب بود !!!
نتیجه ی کم ربط : آدم اگه زیادی در بند مال دنیا نباشه خیلی خوبه . نه ؟